![]() |
![]() |
|
| بدانیم کرم اگر نبود بعضی ها چیزی کم داشتند! |
|
در راهروی طبقه ی دوم دانشگاه وایسادم تا زهره یا پری یه کودوم بیان ... ساعت حول و حوش 11 و ایناس!...جمعیت دانشجو خوشحال و خرامان یا گاها نالان و خیزان به سوی کلاس های شروع نشده می روند و یا در حال فراراز کلاس های مازوخیسمیشان هستند...
جایی که وایسادم به هر دو راهروی چپ و راست کاملا اشراف داره و همچنین پله های بالا و پایین..فلذا در یک زمان واحد قادرم شونصد نفر رو باهم آنالیز کنم!(نمی خواستم ریا بشه..واسه همین می گم از خصوصیات یه دانشجوی پزشکی همینه که cpu مخش قدرتش میره بالاو در نتیجه پردازش تصاویر در جیک ثانیه قابل انجامه!)...خولاصه اینکه در این مکان مقدس که ایستاده بودم در حال آبیاری گیاهان نوظهور زیر پام از شدت انتظار بودم که ناخودآگاه چشمم افتاد به دوتا در در طرفین راهروها...
دو تا در طوسی که مدام با صدای قیرییییژژژژ ...تلپپپپچچ...باز و بسته می شدند...و موجوداتی دوپا با انواع حالات مختلف وارد این در می شدند و با انواع مدل های گوناگون دیگر خارج... نمای بیرونی-دشوووووویی خواهران:
گلوله هایی متشکل از 4-5-6 نفره با صداهای غریبی چون خندهایی هیجانی و یا جیغ هایی ملوسانه(!)چونان گروه های پنگوئن های تازه راه افتاده با حالتی کش کشانی و گاها حرکات قوس و قزح دار اضافه در را با ز می کنند و مانند مورچه هایی که کُلونی خود را یافته اند در جیک ثانیه مفقود می شوند...
اگر بخت و اقبال با شما همراه باشد و ساعات مدیدی را بیکار باشید میتوانید همانجایی که هستید بایستید و سماقتان را بمکید تا بلکه یه 7-8 ساعت دیگر این گروه های مفقود شده را در پوزیشنی دیگر رویت کنید!...ممکن است قدرت و شدت رنگ پیکسل های دریافتی توسط چشمان شما قبل از ورود این نئوس محترم در حد 256 پیسکل باشد اما بدانید و آگاه باشید که بعد از خروج از این درب جادویی چشمان شوما در کف می ماند!! چرا که وضوح رنگ دریافتی در حد خدامگا پیکسل بایت می شود!.فلذا امکان سوختتن لامپ تصویر شما خیلی قوی می باشد..
سالن های زیبایی به جان خودم باید لنگشان را پهن کنند جلوی این درب های جادویی دانشگاه ما...حقیقتا هم اینکه وقتی وارد این مکان می شوی ایییینقدر بوی تافت و اسپری و ادکلن در این مکان چندصد وجبی پیچیده که کاملا مست و ملنگ می شوی...و حتی بابلیس و اتوی مو!!! هم قابل رویت شدن می باشد...اینقدر در آینه های مقابل تصاویر لعبناک! می بینی که اصلا یادت می رود برای چی اومدی دشوییییی!!....و چشمانت چونان تخمرغی لهیده شده بر دیوار بر روی آن آینه های جادویی می چسبد! اصولا واژه ی دستشویی برای دختران دانشکده معنا و مفهومی ندارد و اگر واقعا برای اجابت نیاز بخواهی بروی به این مکان و یکی از دختران متوجه این موضوع شود با پیامی چنین مواجه می شوی:اییییییییییشششش!!!...فلذا این مکان همیشه همچون آینه صاف و تمیز است و دستشویی در ذهن یک دختر دانشجو با عنواینی چون: استراحتگاه میکاپ،مکانی برای زیباتر شدن،آینه نیازی چون اکسیژن!،مکانی برای گردهمایی های بی ناموسیه چند دقیقه ای، بیرون کشیدن پرونده ذکور در جیک ثانیه برای منهدم کردنشان! ،آنتراک بین کلاس،و عنوانی از این قبیل شناخته می شود.... نمای بیرونی –دستشویی برادران: اگر وقت شما خیلی تنگ باشد برای شناسایی این مکان در حد 2 دقیقه زمان هم کافیست...کافیه که در جایی مناسب موضع بگیرید و در یک لحظه شی ای را ببینید که قانون نسبت سرعت و شتاب انیشتن را نقض کرده و آنچنان با شتاب به سوی این درب طوسی بی قواره می رود که کفتان می برد...اگر ذهنتان قدرت اسلوموشن کردن حرکات این شی را داشته باشد در یک فید بک آرام در ذهنتان متوجه می شوید این شی چیزی نیست جز یک جنس ذکور که چشمانش از شدت فشاری عنقریب به عسلی متمایل به زرد می زند و لپ هایش کاملا گل انداخته و در حالتی که کیفش را به گونه ای اسف بار به دنبال خود می کشد با قامتی که دیگر دارد به مچالیدگی متمایل می شود گام هایش را 8تا یکی کرده و دارد به سوی در می رود و تنها قادر است یک رنگ را تشخیص دهد و آن رنگی نیست جز طوسی که حکم در بهشت را برایش دارد!...و آنچنان با سر وارد این مکان می شود که شدت پس لرزه های حاصل از برخورد در شما را به ریشتر هایی ریز دعوت می کند...
کمی تامل کنید و چند ثانیه ای به در خیره شوید...اینبار در که باز می شود موجودی بیرون می آید که چون غزال های خرامان گام بر می دارد..موهایش از نعمت دستی آبدار برخوردار شده و برق می زند...چشمانش چون بز کوهی می درخشد و کیفش چونان یک پزشک جنتلمن در دستش خودنمایی می کند!..و شما فکر می کنید که الان در پشت درهای بسته یک جلسه کاری بوده و جناب دکتر سرشار از ذوقی وصف نشدنی از پشت این درهای بسته بیرون آمده!...
در فرهنگ لغت برادران گرامی واژه ی دستشویی همچنان اصالت خویش را حفظ کرده و حتی گاها نیز ممکن است با الفاظی چون موال،توالت و یا دست به آب هم مواجهه شوید که کافیست فقط گوش های تیزی داشته باشید!(*از ذکر موارد بی ناموسی جدا معذوریم!)..
البته از آنجایی که ممکن است هر چیزی استثنایی هم داشته باشد ممکن است این مکان موارد کاربردی دیگری هم داشته باشد..مثلا مکانی برای ترکاندن جوش های ورقلمبیده روی دماغ!..یا مکانی برای چپاندن لباس از دهن گاو درآمده در شلوار...و یا مکانی برای سامان بخشیدن به موهایی که از صبح که چشمانشان باز شده وقت نکرده اند نیم نگاهی به آن بیندازند و هر کدام در هوا بندری می رقصند ودستی آبدار در حکم یک تافت موی باحال عمل می کند برایشان...(لازم نیست که اون دسته از برادرانی که بحثشون کاملا ازین ماجرا ها جداست رو وارد بحث کنم..بله..همان هایی که اتوی مویشان یک ساعت بیشتر از میکاپ دختران وقت می گیرد..تحلیل این گروه را می ذارم به قوه ی ذهنی خودتان!) و خولاصه اینکه اگر از زندگی خود ناامید شده اید..اگر قصد خودکشی دارید...اگر به اینجایتان رسیده!(دقت کنید...منظورم اینجا بود اونجا نه!)..اگر چشم دیدن خواهرشوهرتان را ندارید..اگر می خواهید زبان رئیستان را از حلقومش بیرون بکشید...اگر می خواهید دوستتان را بپیچانید..و اگر هر چیزی باعث شده فشار خونتان به سقف بچسبد کافیست چند دقیقه مهمان راهروی دانشگاه ما باشید...آنقدر صحنه های بدیع و جالبی انتظارتان را می کشد که می شوید یک علی بی غم تمام عیار.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 14:9 توسط ارشمیدوس |
|
|
کلاس داخلی
استاد :خانمی جوان، کمی تا قسمتی مایل به ترشیدگی
-قد: یک متر و یک وجب
-هیکل:مساوی یک عدد خلال دندان
-سواد انگلیسی چیزی در حد سس مایونز!
-اعتماد به نفس=خدا بیامرزه برج میلاد رو... استاد در حال درس دادن یک نمونه اسهال است و به شدت جو گیرات شده و یک سری کلمات لاتین را به صورت غلط غلوط وار پست سر هم ردیف می کند و به محض اینکه لب باز می کنیم تا درستش را بگوییم چونان شیر ما را از هم می درد!..
در یک رکورد مجبور می شود نام تعدادی از انگل ها را بنویسد ،از 7 گزینه نوشته شده 6 تایش تابلو غلط است و ما در حال پکیدن از خنده هستیم اما یک اسم بدجوری دارد ما را می ترکاند و آن کلمه ای جز worms نمی باشد که استاد آنرا به صورت vorm!نوشته...با بال بال زدن های بچه ها استاد چندتایش را درست می کند..اما زیر بار کلمه ی worm نمی رود و خودش را به کر بودن می زند...
بدی ماجرا اینجاست که این کلمه به عنوان sample انتخاب شده و مدام استاد در جای جای تخته می نویسد...
یکی از بچه ها می پرسد:_استاد این Sample رو اینجا اضافه داریم،یعنی نیازی به ذکرش نیست...
استاد:
+چی؟
شاگرد:
_همون!!
استاد:+چی؟؟؟ نبوغ سرشارم قلنبه بالا می زند و با ذوقی وصف نشدنی می گویم:استاد می گوید worm دارید!..نه یعنی در این مثال داریم!
استاد گیج منگولی تر ازمن _چی ندارم؟
من در حال ترکیدن از اعتماد به نفس با لهجه ای خاص:کِرم استاد!
استاد:هوم؟ ....من در حالی که لال شدم
_کِرم استاد...کِرم دارید....در مثال البته!...و در اینجا دانشجویی با نگاه شیر آگین (!) استاد از هم دریده می شود..!!!
2.مکان:کتابخانه ی متلاشی شده دانشگاه...به علت پاره ی موارد نوسازی، کتابخانه را منهدم کرده اند و به پشت سلف موقتا منتقل شده...فلذا بوی غذاهای لذیــــــــــد شما را کاملا مست و ملنگ می کند...شوما تصور بفرمایید الا را با یک ذهن بی جنبه!..پری داره جزوه می خونه.. جلویمان دوتا پسران اینترن به شدت با برگه هاشان ور می روند و در دنیای خود غرق شدند..
پری بیخیال جزوه خواندنش نمی شود...یهو ناغافل روی جزوه اش پهن می شوم و با صدایی خشن می گم:یا جزوه هاتو جمع می کنی یا جفت پا می آم تو صورتت...
لازم به ذکره حین ادای این جمله صورت بنده از ترس نگاه پری به جلو متمایل بود و جملات گهر بارم را بیان می کردم...فلذا تخم چشمانمان با چشمان دو پسر جراحی روبرو می شود که هاج و واج مرا می نگرند و انگاری که یه انسان شیزوفرنی حاد رو برای اولین بار می بینند!..
با یک لبخند ملیح کج و کوله افتضاح به بار آمده ام رو جمع و جور می کنم و کله ام رو توی کیفم دفن می کنم تا همه چی آروم شه...چند دقیقه بعد من با یک بسته پاستیل سر خودم رو گرم کردم...
پری همچنان جزوه می خواند و پسران با برگه هاشون بازی می کنند....دلم به رحم میاد و به پری تعارف می کنم...بر میدارد..دوباره می دهم...بر نمی دارد...کرمم می گیرد!..هی با دستم رو جزوه اش پهن می شوم و با نیش باز پاستیل بهش تعارف می کنم!..قاط می زند و زرتی میزند زیر دستم ...نمای بسته ی ریزش باران پاستیل در هوا لطفا!!!...
پاستیل هایم پخش و پلا می شود...انگاری که عزیزانم پخش و پلا شدند...مثل مادری که بچه هاشو جمع و جول می کنه شروع می کنم تند تند جمع کردن..تصور بفرمایید الا را که خمیده و ولو رو میزه و داره پاستیل جمع می کنه...
حدود چندتایی افتاده رو جزوه ها و کتابهای پسران روبه رویی...نگاهم می کنند..با گندی که چند دقیقه قبل با حرف زدنم زده بودم بیخیال آنها می شوم و برای اینکه پیش دستی کنم و جبران مافات،در حالی که رو میز خم شدم زرتی کتابی که لایش پاستیل ها بود رو می بندم و می گم اینم واسه شوما..نوش جان!..فقط نمی دونم شدت و سرعت بستنم چقدر زیاد بود که احساس کردم پاستیل ها عینه آدامس عمل کردند و در یک لحظه احساس کردم صدایی چون"پیلیچس!!" آمد...و این یعنی یک گند دیگر!...
پری در حالی که دارد دستان مرا می چلاند مرا کشان کشان از کتابخونه بیرون می برد و در کتابخانه موجوداتی حیران مانده اند با کتابی قطور که دو صفحه ی اصلی آن بهم با یک مشت پاستیل چسبیده...
3.مکان: اتاقم ..در حال نوشتن مشقام!...پنجره بازه و هر از چند گاهی پشه هایی موسوم به پشه ی کور به هوای نور لامپ با آسایش کامل وارد اتاق می شوند...و دور سرم مانور هوایی می دند..بعضی هایشان هم توسط قرص حشره کش مست شده اند و گاها با سقوطی آزاد رو جزوه هایم پهن می شوند...
لوبیا داخل اتاق می شود..چند باری صدایم می کند...حواسم بهش نیست..مثل مخمل چند باری دورم می چرخد...ولی باز پالس مثبتی از من دریافت نمی کند..چند دقیقه بعد حس می کنم دیگه صداش نمی آد..می بینم رفته زیره میز..چون صداش در نمی آد مبنا رو بر این می زارم که هنوز جایی رو اون زیر منفجر نکرده..
چند دقیقه بعد می بینم صدایی چون تلپ تلپ..شتلپ می آد!...
دولا می شوم و زیر میز رو با این نما می بینم:خط کش مفلوکم که چون پشه کش در دست لوبیا قرار گرفته و چیزی حدود یک خروار جسد پشه و یک نیش باز که متعلق به لوبیاست!!..
با فریادی جیغ ماننند لوبیا رو می شوتم بیرون از اتاق..ولی از آنجایی که این بشر روی هر چی بچه هست کم کرده نیم سوت دیگه بر می گرده...اینبار با نگاهی ملتمسانه بهم می فهماند که لذت پشه کُشانی آنقدر زیاد هست که نمی تونه ترک کنه!...
بهش می گم بکُش اما نه با وسایل من..و بعد صدای تلپ تلپ در اتاق می پیچد...لوبیا با دست و پا و دمپاییش افتاده به جون پشه ها..دو تا پشه مست روی کتابم فرود می آیند..و یک ثانیه بعد یک جفت چشم براق در چشمم خیره می شود..و نیم ثانیه بعدش کتابی بسته می شود....و بعد موجودی به نام لوبیا از اتاقم غیب می شود...
از شوک این اتفاقات سریع که بیرون میام کتابم رو باز می کنم..من و ماندم و صفه ی کتابم که با جسد گوشتالود دو پشه آسفالت شده که با رنگ قرمز نقاشی شده....هر بار که کتابم رو باز می کنم یک قطعه از جسد آنها می ریزد بیرون...لوبیا کشف کرده که لذت له کردن پشه ها لای برگه های کتاب های قطوری چون کتابهای من، چند صد برابر از پشه کش بیشتر است!...فلذا هر بار کلیه ها و کبد و مری و نای این پشه های بدبخته که از لای کتابای من می پاچه بیرون.... همینا دیگه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 11:41 توسط ارشمیدوس |
|
|
عرضم به حضور عارضتان که یک عدد الا را تجسم بفرمایید که از 7 روز هفته 5 روزش را از کله ی صبح تا ناف شب دانشگاه می رود..بعضی از این روزهایش هم تا یک وجب بعد از ناف شب کلاس زبان می رود..آن وقت بعضی دیگر از روزهایش دوباره بعداز یونی کلاس ورزشی می رود...بعدناتش شوما تصور بفرمایید این الا موجودی شده که دچار قحطی زمان شده
یعنی من الان اون سنجابه هستم و کمی زمان خالی حکم همون فندق رو داره واسم! ..این همه رفتم پای منبر که بگم چی؟..بگم که این پنجشمبه جمعه ای که من بال بال می زدم بهش برسم شد واسه من در حکم خربزه واسه اون سنجابه..یهنی تا تهه خوردمش الانم دور از جون بُز دارم ور ور می لرزم! خدا نکنه یه روز تعطیل بیاد خونه ی ما و این باباهه نخواد از زمان اضافه اش نهایت استفاده رو ببره و عملیات انتحاری نکنه پدر عزیز:آره دخترم..یه دقه میای جلو دستم وای سی..دارم گچ درست می کنم..می رم رو چهار پایه تو بده به من تا بزنم به دیفال! من:اول اینجوری:
پدرجان با اعتماد به نفس کامل در حالی که ژست پلفوسول بالتازار را به خود گرفته:سقف انباری!..خولاصه..نشان به اون نشان که بنده نشان افتخار و 3 دیپلم کسب مهارت در عملگی تمام رو ور دست بابام گرفتم...یعنی کم مونده بود بابام از رو چهارپایه داد بزنه:" اصصصصگررر اون ماله رو بندار بالا بکشم ردیف شه دیوار.."منم ازون پایین با آجرا یه قل دوقل بازی کنم!...
از ساعت 9 تا 1ظهر دربست در انباری در حال عملگی بودیم و دوره ی کامل صاف کاری..ماله کشی..گچ سازی را به طور ام پی تری و حرفه ای فرا گرفتیم!(چش نداری ببینی دختر مردم از هر انگشتش یه هنر می پاشه بیرون!)..آخرشم مادر جان اومددن کارشناسی
می گن:+الا؟ چ _هوم؟ +بابات گچ رو زده به دیوار یا تو؟ _خب معلومه بابا! +پس چرا جای انگشتای تو رو گچ مونده؟! _هوم؟!..با کی کار دارین شوما؟ +دلم خوشه دخترم داره اوستا می شه! _شوما برو کلاتو بنداز هوا مادرجان..اینو که می بینی من داشتم به بابا می گفتم اینجا یکم برامده شده..بعد خواستم برفستمش تو نرفت تو....حالا که چیزی نشده..شوما فک کن واسه دیوار ناف درست کردم
ظهر چهارتا لقمه غذا می بلعم و عینهو میت رو تخت می افتم ..حتی گردنم هم دیگه راس نمی شد..بعد می بینم صدای جیغ جیغ این لوبیاهه هی میاد..هی من بالش رو می کنم تو گوشم به رو خودم نمی آرم..بعد هی می بینم این لوبیا صداش داره با صدای باباهه قاطی تر می شه..بعده 5 دقیقه می بینم انگاری کار به جاهای باریک کشیده که وساطتت مامانه هم فایده نداره..پا می شم عینهو سوسکی که سه تا پاشو قطع کردن کج کج می رم سمت اتاق لوبیا
لوبیا هم داره جیغ ویغ می کنه که اینور نه..اونور..اینوری..کج تر..راست تر...مامان تو سه سوت میگه که بابا طی عملیات انتحاری به خواسته لوبیا مبنی برتغییر دکوراسیون اتاق تن داده و الان به شیکر خوردن افتاده از دست این جونور!...
خولاصه در همین حین مکالمه من و مامان، باباهه سرش رو از پشت کمد بیرون آورد تا منو دیدی چشاش اندازه نارگیل شد و همچین برقی زد که سر جام نزدیک بود کارای بی ادبی کنم!..هیچی دیگه..آخرش اینکه کمر واسم نموند...اون آخراش من به باباهه از پشت کمد در حالی که جیغ می زدم تا صدام دربیاد می گفتم:".پدر جان اگه یه میلیمتر دیگه بیای سمت چپ کاملا کلیه هام به کبدم پیوند می خوره..اگه دو میل هم بری سمت دراست قلبم از دماغم آویزون می شه..اگه از جاتون هم تکون نخوری انگشتای دستم الان قان قاریا می گیره!."
باباهه هم که آخرش بنده خدا مثه حلزون راه می رفت..لوبیا هم خیلی تحویلمون گرفت آخرش دوتا اسمارتیس بهمون داد!!... شب موقع شام من که کلم تو کاسه سوپ بود داشتم با دماغ هورت می کشیدم بالا..باباهه که رسما چشاشو بسته بودو تند تند قورت میداد،..لوبیا و مامان هم واسه هم خاطره تعریف می کردند.!.. آخرش مامانه که دید اوضاع من خیلی آژیریه انگاریه که داره در حقم لطف می کنه رو کرده به من میگه:الا جان یه دقه بیا اینارو واسه من بزار تو این کابینت بالاییه بعد برو بخواب مادر..بابات خسته اس ..توام که فردا از صبح تا شب نیستی...پا می شم می رم می بینم یه جعبه لیوانه..ور می دارم بزارم تو کابینت یهو لوبیا مثه فشنگ از کنارم رد می شه ...دستم می ره رو ویبره و زرتی همه لیوانا رو سرامیکا بندری میرقصن...بهلههه....و این چنین می شود که الا کوزت می شود ...و تا زمانی که دونه دونه قطعات خاکشیر جنازه های لیوانا رو جمع می کنه به خودش فش محش می ده که دیگه هوس روز تعطیل نکنه... پ.ن:.جو زدگی هم بده ها!..کسی قرص ضد جو زدگی نداره؟!..کی بود فحش داد؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 22:59 توسط ارشمیدوس |
|
|
طبقه سوم هستیم و با پری و زهره در حال راهرو نوردی..تایم ناهاره و اکثر کلاس ها خالی و در راهرو هم کسی جز ما سه نفر رژه نمی رود.. اصولا این جور موقع ها کلی مانور می شود داد و کلی 3تایی می شود خندید بدون اینکه مزاحمی پارازیت بیندازد!...یهو احساس می کنیم بوی دود می آد....با پری سمت یکی از اتاقک هایی می رویم که نظافتچیان در آن وسایلشون رو می ذارن...نزدیک تر که می شیم بوی دود شدید تر می آد..
جلوی در اتاقک که می رسیم می بینیم از زیر در فلزی که کابل های برق و پر از سیم هست شعله های آتیش داره میاد بیرون...
زهره سر جاش میخکوب می شه و پری می چسبه به من...من مونده بودم اون لحظه به کی بچسبم!...
کل طبقه رو می گردیم دریغ از یه دونه تاسیساتی..یا شاید نظافت چی !..بچه هایی هم که هستن تک و توک هستن..اتاقک تقریبا یه جای پرتی تهه راهروه.. دوتا پسر از جلوی در رد می شند ..یه نگاه به ما می کنند یه نگاه به آتیش و بعد به هم نگاه می کنند و می گند: بی خی خی!!!(مخفف بیخیال!)...
از این همه حس انسان دوستان ذوق مرگ می شویم
وارد کلاس می شیم زمزمه هایی با این مضمون می شنویم که :بوی دود می آد؟..بوی چیه؟..چی شده؟..ها؟... می ریم می شنیم تا استاد بیاد..استاد می آد و اولین سوالی که می پرسه اینه:کجا آتیش گرفته؟..بچه ها هاج و واج همدیگرو نگاه می کنند و چون خبری از ماجرا ندارند چیزی نمی گند..خیلی ریلکس از تهه کلاس دستم رو بالا می برم و می گم
...باور بفرمایید با این جمله ی من آب از آب تکان نخورد!...فقط همین قدر کفایت می کند که بدانید دختران مجاوری که در کنارمان بودند آنچنان جیغی کشیدند که هنوز که هنوز است گوشمان دارد وینگ وینگ می کند..و پسرانی که گفته بودند بی خی خی آنچنان هیجانی بچه ها رو از کلاس بیرون می کردند که ما یک لحظه فکر کردیم وسط عملیات 125 گیر افتاده ایم و نقش اول یک عنصر گلابی را ایفا می کنیم.!
در حالی که پری و زهره قصد کندن من را از صندلی دارند بهشان می گویم :بابا بی خی خی
ما رو می گی...فکر می کنید چه شکلی شدیم؟..
مدیونید اگه فکر کنید ما از ترس داشتیم خودمون رو خیس می کردیم!..زهره رسما سکته زده بود و اگه قبلا می تونست پلک بزنه دیگه قادر به این کار نبود و مثه مجسمه ابولهول به دسته صندلی چسبیده بود..و پری آنچنان دست من رو چلوند و در یک ثانیه توانایی این رو پیدا کرد که یک قطار فحش نثارمان کند که خودمان کف کردیم
در این حین در میان کمی دود چندتا سوپر من را می بینیم که از قضا قبلا سایه هم رابا تیر هم می زدیم،می بینیم که دارند با عربده می گویند بیاید بیرون...عمرا اگر ما سه تا از شتری که سوار بودیم پایین بیاییم و جوابشان را بدهیم..واسه همین مثل این جوجه های زرد سرخوش که دنیا را آب ببرد اینهارا خواب می برد وسایلمان را که پخش زمین شده جمع می کنیم و چونان طاووس راه می رویم تا به در برسیم و از کنارشان رد می شویم
یکی از آنها تا من و پری را می بیند از خنده منفجر می شود ... با پری قصد می کنیم که چشمش را از کاسه در بیاوریم
یک نگاه به پری می کنم و می بینیم صورتش با لکه های خاکستری دون دون شده و می فهمم خودم قطعا ازون افتضاح تر هستم پ.ن:این پست به علت سبک رئالیسمی که داشت طولانی شد و گرنه من بی گناهم
پ.ن۲:اساتید محترم حواسشون جمع باشه , به اندازه ی کافی با دیدن صورت سوالات هر چه فحش بلد بوده ایم نثار مرده و زنده ی اناث و ذکور خاندانشان نموده ایم , حواسشان باشد که اگه نمره دادنشون هم مثل سوال دادنشون باشه جد و آبادشان را مقابل چشمانشان می آوریم! گفته باشیم !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم دی 1388ساعت 23:31 توسط ارشمیدوس |
|
|
در این پست قصد داریم به یکی از بزرگترین معضلات و مشکلات تاریخ نزول بشر بپردازیم. یعنی مسئله " همسایه های بیخیال "
این موجود عجیب الخلقه از نژاد " نفهم سانان " بوده و در تمام مناطق مسکونی کهکشان راه شیری به فور نعمت موجود است. کمیابترین نوع از این موجودات در اطراف ما سکنی گزیده اند به شرح زیر :
همسایه نخست : همسایه بغلی میباشد . شعبه دوم استادیوم آزادی توسط همسایه ما اداره میشود به صورت تمام وقت در منزلشان انواع و اقسام مسابقات اسب دوانی با مانع شما میتوانید در تمام ساعات روز از شنیدن صدای سم پسر همسایه با ترکیبی از شیهه های بنفش لذت وافر ببرید. هر لحظه این امکان وجود دارد که منزلمان ویران گشته و ما در بین نوشتن همین پست به سرای باقی بشتابیم. همسایه دوم : همسایه سمت راست منزل ما که اصولا علاقه خاصی به نواختن ویولن در ساعت 2 بعد از ظهر دارد صدای ویولن این همسایه هنرمند شباهت بسیار عجیبی به صدای نعره گاو نر آرزو به دل شدیم حداقل یک آهنگ را به صورت کامل با همان صدای نعره گاو نر گوش کنیم. همسایه سوم : منزل این همسایه محترم هنوز مجهول است ولی ماشین ایشان و علی الخصوص آهنگهای مورد علاقه شان شهره آفاق و انفس می باشد.همیشه چندین بار در روز با ماشینشان از کوچه رفت و آمد کرده و از کنار پنجره منزل ما عبور میکنند. به آهنگهای مورد علاقه ایشان که با صدای آمپلی فایر چندین مرتبه در روز به گوش ما میرسد توجه بفرمایید: بیا بیا بیا بیا پیشم بمون جوجویی / وای دختر تو چقدر هلویی
بیست دقیقه بعد : سال به بن بست رسیدن / پنجه به دیوار کشیدن / از معنویت گم شدن / تن به غریزه بخشیدن
پانزده دقیقه بعد : وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت / وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد
ده دقیقه بعد : بیا با هم بریم سفر / دوبی دوبی / منو با خودت ببر / دوبی دوبی
پانزده دقیقه بعد : نون و پنیر و بادوم / یه قصه ناتموم / نون و پنیر و سبزی / تو بیش از این می ارزی
دوازده دقیقه بعد : چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم / تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
پنج دقیقه بعد : ماریلا رو به قیمت جون خریدم / خیال نکن که مفت و ارزون خریدم
و اما گذشته از همسایه های ثابت ما از وجود همسایه های فرعی نیز مشعوفیم. در کوچه مان و فرعی های مجاور ساختمان سازی همیشه مستدام است و سریالی بی نظیر با شرکت کارگران زحمت کش کشورمان داریم. یکی از کارگران عزیز تمام آهنگهای داریوش را با سوت مینوازد. در ساختمان سازی سمت شمال شرق منزلمان دو کارگر عزیز مشغول به کار هستند که نیاز مبرم به سمعک دارند و در طول روز اگر ما در آشپزخانه باشیم چنین صدایی را میشنویم :
مسود...مسود...مسود...مسود...مسود...
لازم به ذکر است که منظورشان از "مسود" همان " مسعود " است!!!! و اگر ما در اتاقمان باشیم با چنین صدایی مواجه میشویم :
ب روز...ب روز...ب روز...ب روز...
باز هم منظور از " ب روز " همان " بهروز " است.
وضعیت ما شباهت بی نظیری به بازی همسایه جهنمی دارد فی الواقع ناجور با آن همسایه بیچاره ابراز همدردی مینماییم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:43 توسط ارشمیدوس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام! ترو خدا بشینید بچه ها راحت باشید! بلند نشید
فکر کردم دیدم باید یه خورده هم درباره ی خودم بنویسم! الا خانومی ام ! خونمون یزده. رشتمم که معلومه پزشکیه. . زرشک به من علاقه ی فراوانی دارد!!!!!لواشک هم مرا دوست می دارد! تاریخ تولد:17/2/66 ( گفتم که کادو یادت نره) و همینا دیگه.... اینم خداییش فی البداهه بودا آنلاین به مخم رسید!!! کیف و کتاب و مدرسه درس و کلاس هندسه کاشکه به اخر نرسه دنیا به بن بست نرسه وقتیکه خرداد میرسه اگه تقلب نرسه نمره به یه 10 برسه! مامان با کفگیر میرسه اما اینام ته میکشه بچه به کنکور میرسه یا قبوله یا میمونه اما یه چیزی بدونه مهم چیه؟ که میمونه یه دوست توی زندگیه همون رفیق و همدمه که تا ابد با ادمه!!! (از انشعابات مغز یه دیوانه) |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1389 اسفند 1388 دی 1388 مهر 1388 بهمن 1387 |
|
RSS
|